اگر واقعا عاشقش باشی...

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی فکر کردن به او باعث شادی و آرامشتان می شود .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در کنار او که هستید ، احساس امنیت می کنید .

اگر واقعا عاششقش بای ، حتی با شنیدن صدایش ، ضربان قلب خود را در سینه حس می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، زمانی که در کنارش راه می روید احساس غرور می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل دوری اش برایتان سخت و دشوار است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حتی تصور بدون او زیستن برایتان دشوا ر است .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شیرین ترین لحظات عمرتان لحظاتی است که با او گذرانده اید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید برای خوشحالی اش دست به هرکاری بزنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، هر چیزی را که متعلق به اوست ، دوست دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید از خواسته های خود برای شادی او بگذرید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به علایق او بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، حاضرید به هرجایی بروید فقط او در کنارتان باشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، ناخود آگاه برایش احترام خاصی قائل هستید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، واژه تنهایی برایتان بی معناست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در دل زمستان هم احساس بهاری بودن دارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، با موفقیت و محبوبیت او شاد و احساس سربلندی می کنید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، او برای شما زیباترین و بهترین خواهد بود اگرچه در واقع چنین نباشد .

اگر واقعا عاشقش باشی ، تحمل سختی ها برایتان آسان و دلخوشی های زندگیتان فراوان می شوند .

اگر واقعا عاشقش باشی ، به همه چیز امیدوارانه می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، در مواقعي که به بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

اگر واقعا عاشقش باشی ، شادی اش برایتان زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان سنگين ترین غم دنیاست

تنهایی

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

**********

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

********* 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

**********

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

 **********

این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است

 ***********

ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است

 ************

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

می دانی؟

 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

... ... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری .. یه دوستی
که وایسه روبه روت .. که تویه چشمات نگاه کنه .. محکم بزنه تو گوشت
که تو صورتت خم شه .. دستت رو بزاری روی گونت و دوباره نگاش کنی
...
ببینی که خشمگینه .. ببینی که از دستت عصبانیه .. توی اخم صورتش ببینی که دوست داره .. ببینی که دوستته
که نگاش کنی .. همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده
که بهت بگه تو چته .. بسه به خودت بیا
که سرت فریاد بکشه .. که تو بلرزی .. که بری تو بغلش .. که بغلت کنه
همون دستی که زد تو صورتت رو بزاره روی سرت .. توی موهات
که سرت دو فشار بده توی گودی شونش .. که تو چشمات و ببندی
روی شونش .. توی بغلش .. گریه کنی و خودت رو خالی کنی .. بعد با خودت فکر کنی
واقعا چته ... ؟!؟!؟!؟!؟

***********

گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم!...ببرمش روی تخت بخوابونمش!...
لحاف رو بکشم روش!...دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم!...
حتی براش لالایی بخونم!...وسط گریه هاش بگم غصه نخور عزیزکم!!...
درست میشه!...درست میشه!...اگر هم نشد به جهنم!...تموم میشه!...
بالاخره تموم میشه!!!

************ 

مـــــــــــــرد است دیگر...
گاهی تند میشود گاهی عاشقانه میگوید..
مـــــــــــــرد است دیگر ...... غرورش آسمان و دلش دریاست...
تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد..
تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده..
تو چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش...
مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد

 

************** 

زمسـتونُ دوس دارم!

حداقـل مي تـونم از آدم برفي يـاد بگيـرم،

حتـي اگـه چِشـام، مثِ دُکمه خُشـک باشـه،

يـا يـه هـويج رو صـورتـم باشـه،

دستـام چـوبي باشـه،

يـا اينـکه پـا نداشـته باشـم،

و آخرشـم آب بشَم...

بازَم بخَـنـدَم!

 

************* 

صفر را بستند
تا ما به بيرون زنگ نزنيم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زديم!

************* 

گوش کن :
عشق مثل پرواز است،
بالا رفتن اش جسارت مي خواهد،
بالا ماندن اش لياقت

************** 

به سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه ...
به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه ...
به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری ولی دیگه مال تو نیست ...
به سلامتی مادر که وقتی غذا سر سفره کم بیاد اولین کسی که اون غذارو دوس نداره خودشه ...
به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند ...

*************** 

خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم... بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد... خسته شدم بس که تنها دویدم... اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن... می خواهم با تو گریه کنم ... خسته شدم بس که... تنها گریه کردم... می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم...خسته شدم بس که تنها ایستادم 

************* 

دل اسـت دیگر !
شــعـور اگـر داشـت ،
نـمـی گـرفت !!! ...

************ 

بهشت همین جاست
در امتداد لحظات با تو بودن.." 

**************** 

هر روز تنها گامی بردار،آرام و پر توان در امتداد آن رویای دلپذیر،حتی اگر سخت و ناممکن آید.سحر گاهی خواهد رسید که چشم بگشایی و خویشتن را بینی همانطور که میخواسته ای
(کوروش کبیـــــــــــــــر)

************* 

مهربانی ات رابه دستی ببخش که میدانی با او خواهی ماند وگرنه حسرتی میگذاری بردلی که دوستت دارد...

************** 

هر کس به من مي رسد

چنان ياد زندگي اش مي افتد

که فراموش ميکند من هم حق زندگي دارم....

************ 

اقتدار دل شكسته به سكوتي ست كه سروده نمي شود

************  

بیهوده تلاش نمیکنم ... دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود ...
تو را، من، "تو" کردم، در همین چند خط عاشقانه؛
وگرنه تو همان "او"یِ دیروزی ...

گـــــــــــــ ـــــــــــــفتم : میری؟

گـــــــــــــــــــــــــــــــــــفت
: آره

گـــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــفتم : منم بیام؟

گــــــــــــــــــــــــــــفت
: جایی که من میرم جای ۲ نفره نه 3 نفر

گـــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــفتم : برمی گردی؟

فقط خندید......


اشک توی چشمام حلقه زد

سرمو پایین انداختم

دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد


گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفت
: میری؟

گــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــــفتم : آره

گـــــــــــــــــــــــــــــــــــــفت
: منم بیام؟

گــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــــفتم : جایی که من میرم جای 1 نفره نه 2 نفر

گــــــــــــــــــــــــــــــــفت
: برمی گردی؟

گـــــــــــــ
ــــــــــــــــــفتم : جایی که میرم راه برگشت نداره

من رفتم اونم رفت


ولی

اون مدتهاست که برگشته


وبا اشک چشماش

خاک مزارمو شستشو میده
......

چــرا آدمـــا نمیـــدونن

بعضــــــــی وقتهــــا

خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی :

" نــــذار برم "

یعنـــــــی بــرم گــــردون

سفــــت بغلـــــم کـــن

ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و

بگــــــو :

"خدافــــظ و زهــــر مـــار!!!!!!!

بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ

مگـــــه میـــذارم بــــری؟!!

مــــــگه الکیــــــــه!!!!

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!!

چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری...؟